X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

پاهایم خالی می شوند، اینجا، این سوی دنیای آرامم. «دورِ دور».
دستم را به درخت رنجور مقابل خانه می گیرم و به دیوار خانه قدیمی خیره می شوم. می دانستم وقتی زیر آسمانِ من نیست، چیزی کم خواهد بود.
پارچه سیاه، تصویر سفیدپوش پیرمرد را احاطه کرده است. تفاله های چای او این درخت را زنده نگه داشته بود و من تنها کسی نبودم که برای ریختن آنها به پای درخت صدا می کرد.

درد تزریق های متعدد در عضله هایم می پیچد. شاد قدم زده بودم. «چه شادمانی کوتاهی!»
 خبر سلامتی فرزند دوستی رسیده بود که دلتنگی من به «مرگ» و «سفر» منجر شد. چه چله های تلخی این سال داشت و حالابی رحمانه به بهار هم تسری خواهند یافت؛ «چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز/ هزاربار بیاید بهار، کافی نیست»، پله ها را بالامی آیم.

 نفس هایم منقطع شده اند. قطع دو قرص بی اجازه پزشک و تغییر دما آزاردهنده است. افسار بیماری در دستان من افتاده و قطع دارو را بعد از چند ماه، پزشک هم تایید می کند. انرژی عجیبی در من چله ای بیداد کرد.
 زندگی زمستانی بی وقفه جاری بود، اما روزهای گذشته را در خواب گذراندم، مانند عروسک خرس های شاد خواب آلوده کنار خیابان. نمی خواستم زمان را حس کنم. نمی دانم آبریزش بینی از عارضه داروها، نشانه های آلرژی بهاری یا اثر اشک های لغزیده بر گونه هایم است.

بی حسی های بهارانه سررسیده است و تماس ها هم چندبرابر خواهد شد؛ همه از احتمال بروز «ام اس» به دلیل بی حسی عضوی خواهند گفت و باور نمی کنند، تغییر دما سیستم ایمنی را جز «ام اس» درگیر خواهد کرد و با تکرار نشانه ها باید به پزشک مراجعه کنند.

بارها پیام هایم را مرور کردم و تنها تکرار خواندن جمله های «او» در میان کار، نگرانی و احوال پرسی، من را آرام نگه می داشت. نمی خواستم از خانه امن مادرم بیرون بیایم، اما داروهایم اینجا بودند. دلشوره هایم برگشتند. «هوا گرم می شود».
می خواهم گریه کنم. انگار همه سختی ها از نو و حتی دشوارتر از پیش آغاز شده اند. پیرمرد هم مُرد. ترس هجوم می آورد؛ «مادرم تا کی خواهد بود؟... برادرم به سلامت خواهد آمد؟... هواپیمایی سقوط می کند؟... ساختمانی آتش خواهد گرفت؟... حال همه ما خوب است؟...» دمای متغیر، عوارض دارو را بلندمدت کرده است و هذیان ذهنی را جدی تر. هیچ علامتی در برابر چشمان دیگران نیست و در من هم نباید باشد؛ «خستگی از بودن با سبد رنگین داروها را پایان می دهم». نیمی از داروهایم را در یک سال کنار گذاشتم و قدرت اراده و ذهنم را به چشم دیدم،

 اما حالابا خبری کوتاه پاهایم خالی شدند. دلم می خواهد همه داروها را به زباله دانی پرت کنم تا سال نو هیچ اثری از آنها در خانه ام باقی نماند.
بعد از ١٧ سال ابتلاو شَک به «ام اس» امروز از همیشه برای خوب بودن بیشتر عجله دارم. نمی خواهم بلوغ بیماری را جشن بگیرم. پله ها را بی توان بالامی روم؛ «به جُرم عشق تو باشد که آتشم بزنند/ برای کشتن حلاج، دار کافی نیست»، مادرم دعایم کرد. می دانم، راه حلی جز خواست «من» و «خدا» در کار نیست؛ «خودت بخواه که این انتظار سر برسد/ دعای این همه چشم انتظار کافی نیست»، کلید را در قفل می چرخانم.
    
 منبع: روزنامه شرق ، ش 2811 به تاریخ 5/12/95، ص 16 (جامعه) نویسنده: مریم پیمان