X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
آستین پیرهنش را کنار می زند. جای سوزن آزمایش های متعدد را نشانم می دهد. «قلبم هم کُند می زند. گفت که باید بستری بشوم تا دارو را بخورم».
جعبه قرص هایش را به دستم می دهد. «تو هم دیگر آمپول نزن! قرص بخور!» سَرم را ثانیه ای بالا نمی آورم. انگار قرار است نه تنها ترکیب دارو را با زل زدن به جعبه کشف کنم، بلکه تمام روزهای مصرف قرص جدید را تصور کنم.

 سال به سال، ماه به ماه، هفته به هفته، روزبه روز و ثانیه به ثانیه زندگی ١٧ساله با شَک و بودن «ام اس» از خاطرم می گذرد.

 درمان ها و داروها، آزمایش ها و معاینه ها، پزشک ها و پرستاران و همراهان و ناهمراهان از مقابل چشمانم رژه می روند. سختی ها و شادی ها را مرور می کنم. وحشت وجودم را دربر می گیرد. از تغییر داروهایی که سال ها به بودنشان عادت کرده ام، می ترسم. از عوارض جدید هراس دارم و از فکر سختی ترک اعتیاد دارویی مستاصل می شوم؛ «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زِنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت» شربت را هم می زند و به رویم لبخند. از دارو می پرسم؛ عوارض، واکنش بدن، ترکیبات و هزار فکر و خیال دیگر. هیچ نمی داند. تنها یک روز دارو را تحت نظر استفاده کرده و حتی یک بار برگه عوارض و تذکرات دارویی را نخوانده است. با ترس نگاهم بین آنفلوانزا، سرگیجه و تهوع دنبال چیزی می گردد. زیر پاهایم خالی می شود؛ این دارو هم عفونت ماندگار ایجاد می کند. همه امیدهایم ناامید می شود. قدم می زنم در اتاق. «من نمی توانم». نام سرطان مغز استخوان و مرگ در بین پیامدهای دارویی که سال ها با آن زندگی کردم، من را به هزیان انداخت، اما امروز دیگر توان تکرار دوره های عفونت بلندمدت را ندارم. هنوز در سبد داروهایم آنتی بیوتیک ها جا خوش کردند و با این دارو هم تداخل دارند. ذهن و جسمم را بعد از ماه ها، بازیابی کردم. برای هر تغییری در آستانه فصلی گرم آمادگی ندارم، حتی اگر آن تغییر قدمی به سوی سلامتی باشد. لحظه ای از فکر ترک تزریق هفتگی امید در رگ هایم جاری می شود؛ از این بیم و امید کلافه می شوم. سر به آسمان می گیرم؛ «ای آفتاب خوبان! می جوشد اندرونم/ یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت» بیشتر می خوانم تا از امیدهای نامطمئن پزشک به تغییر داروهایم سر در بیاورم. حجم زیاد داروهایی که با قرص جدید تداخل دارند، ترس را در دلم خانه نشین می کند. جعبه دارو را باز در دستم می گیرم. قیمت دوبرابری آن نسبت به داروی قدیمی ام و یک چهارمی اش نسبت به معادل خارجی اش من را به شَک می اندازد. هر چیزی ترس دارد، حتی سلامتی بدون اطمینان. بسته را روی میز می گذارم. «شرایط استفاده از دارو را ندارم. اول باید عفونت را درمان کرد. شاید بعد». به من نگاه می کند و درباره دارو نوید می دهد و از بدی های داروی قدیمی حرف می زند. می دانم که چه دردها و مشکلاتی را تحمل کرده ایم، اما از آینده هیچ خبر ندارم. با امید به من نگاه می کند. «نمی توانم!» کیفم را برمی دارم و عیادت را نیمه تمام رها می کنم؛ «این» درد «را نهایت صورت کجا توان بست/ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت».
    
     نویسنده: مریم پیمان