X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
لیوان خنک آب را تا ته سر می کشم. روی صندلی ولو می شوم و با ناامیدی به دیوار سفید روبه رو خیره. تکرار می کنم؛ «تمام شد». روزهای خوب و خنک بهار تمام شد. درد در ماهیچه های بادکرده پاهایم می پیچد. توانی برای بلندشدن ندارم. گرما امان بریده این روزها و نفسی برای من و تاکسی های داغ تر از آتش جهنم نمانده. هنوز شهر گرما را باور و هضم نکرده است. کولرها جدی روشن نشده اند و کسی کنار خیابان یخ نمی فروشد. کاش! زودتر بگذرند روزهای گرم بهار و تابستان و پاییز با خنکی و شادابی از راه برسد. صدایی در خانه ذهنم می پیچد؛ «یخ زدم. کولر را خاموش کن!» دکمه های کولر را با انگشتان سوزان از گرمای بهاری خاموش می کنم و دل زده از گرمای آرزوی سلامتی. امسال من و «ام اس» هم باید بازی را تمام کنیم و این موجود عجیب باید باور کند که در بدن من جایی برای او نیست. دیگر او جزئی از من نیست، فردی جدای از من شده است. باید مثل زمستان شال و کلاه کند و از خانه من برود. خارش دست ها، بی حالی، بی قراری و عصبانیت با گرما تشدید می شوند و من این روزها به اشتباه وارد بازی این بیماری شده ام و مثل یک بستنی ساکت و آرام، بدون تحرک در سایه آفتاب، آب می شوم.

هر چه گرما بیشتر هجوم می آورد، خستگی، بی حالی و عصبانیت جدی تر هر بیمار مبتلا به ام اس را به ضعف می کشاند و زندگی در روزهای گرم به فرار از خیابان و خانه نشینی منتهی می شود. بارها و بارها در برابر گرما مقاومت می کند و برای عادی بودن و عادی به نظر رسیدن ظهرهای گرم هم به دنبال زندگی معمولی می رود. اما همه این تلاش های ناآگاهانه، حمله های مکرر و تشدید بیماری را به همراه دارد و اگر بیمار زودتر از شهر و دیگران بهار را جدی بگیرد، شاید بتواند نشانه های بیماری و گرما را عقب براند و با کمترآزاردیدن و در معرض گرما قرارگرفتن از هر مشکلی جلوگیری کند.
    کتاب هایم را در قفسه ای کوچک می چینم. با حسرت روی آنها دست می کشم. به کتابخانه بزرگ و انبوهی فکر می کنم که سال ها کتاب هایش را نخوانده رها کردم و امروز سرنوشتی جز خاک خوردن ندارند. ذوق دارم. ذوق خواندن آنچه همیشه برای من امری محال و دست نیافتنی بود؛ خواندن داستانی بلند که نوشتن آن سال ها نویسنده اش را درگیر کرده بود. مبارزه با بیماری برای من دشوارتر از کار او نیست. نوشتن جان کندن است و بیماربودن هم. نویسنده از جان مایه می گذارد و ذهن؛ و من کار ساده تری را در پیش دارم. بسیاری از بیماران حتی شروع به مصرف دارو و درمان نمی کنند، اما من این بازی را شروع کرده ام و تا امروز موفق بوده ام. حالا ادامه این بازی به شکل اتمام آن یک رویای دست یافتنی است؛ باید بدون بیماری زندگی کردن را یاد بگیرم. بدون بودن داروها، عذر و بهانه برای تنبلی ها و عقب افتادگی ها و حتی حرفی از یک بیماری. خاطرات تلخ و تجربه بیماری برای بلوغ جسمی و ذهنی من باقی می مانند و مثل دیگران، من هم نباید نشانه ای از این بیماری در روح و جسمم ببینم.
    
    
منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2867 ، نویسنده: مریم پیمان