X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
به آسمان از لابه لای شاخه های درخت کاج نگاه می کنم، دست هایم به هم چسبیده اند و رو به آن بلند شده اند. کسی حواسش به من نیست. چیزی در سینه ام سنگینی می کند. حوصله هیچ کس را ندارم، هیچ چیز را.
 صدای درونم هم ساکت شده است، فقط نام او را نجوا می کنم. صدای اذان مغرب کوچه را پر کرده است و بوی نان تازه، حلیم و آش از سفره بلند می شود. دلم تنگ می شود برای همه سفره های افطار کودکی هایم، برای خاطره های دینداری و برای لحظه های ایمان. دختربچه های تازه روزه دار دور سفره نشسته اند و من از شرم توان نگاه در نگاه آنها را ندارم.
 سال هاست که من ترک روزه کرده ام. بارها و بارها روزهای نخست با رنج و عذاب از سحر و افطار دور شدم. عادت کردم؛ اما باز دلم برای روزی، روزه داری تنگ می شود. ضعف شدید با کاهش قند خون و سیاهی و تاری چشمان، بر من غلبه می کند و بی طاقت. تشنگی و گرسنگی در گرمای این سال ها امان نمی دهند و ایمانی بر جای نمی گذارند. شاید روزه داری های کودکی زمینه بیماری را تقویت کرده باشند؛ پاسخی به هیچ احتمالی ندارم.

     به آسمان از لابه لای شاخه های درخت توت نگاه می کنم. دست هایم پای راستم را چنگ زده اند و قلبم تند می زند، چیزی زیر زانوی پای راستم تا نوک انگشتانم از کار افتاده است، گویی توان و تاب وزن من را ندارد. قطرهای عرق روی ستون فقراتم روان می شود و نام او زیر لب زمزمه. ترس بر من مستولی می شود و فکر روزهای ناتوانی تقویت. دلم فقط یک بار دیگر فرصت سلامت بودن و راه رفتن می خواهد و حسرت دویدن و کوه نوردی. سال هاست که ورزش منظم را ترک کرده ام و بارها آرزوی فتح قله های بزرگ را در سر پروراندم. تغییر ارتفاع، تحمل گرما و خستگی ورزش را ناممکن کرده است و من را خسته از ورزش هایی مثل یوگا و پیاده روی. دلم یک تغییر بزرگ می خواهد، کاری که یک انرژی عظیم را در من بیدار کند، شاید یک روز روزه داری.

     «هر کاری دلت می خواهد بکن!» مبهوت نگاهش می کنم. «مسئولیت روزه نگرفتن کسی را قبول نمی کنم. دوست داری، بگیر!» هر روز به ظهر نرسیده چشمانم سیاهی می روند و من ناچار عهد چند ساعته خود را می شکنم. سال هاست که می دانم، همه بیماران مبتلا به «ام اس» درصورتی که به بیماری های عروقی، خونی، دیابت و کلیوی دچار نباشند و وضعیت چرخش خون مناسبی داشته باشند، می توانند روزه بگیرند. من به هیچ یک از این بیماری ها مبتلا نیستم؛ اما انگار شدنی نیست. راه سخت کنترل بیماری چنان در خاطرم ثبت شده که ایمانم به سستی خانه عنکبوت شده است. حتی اراده به روزه هم کاری از پیش نمی برد و ترس از کم بینایی من را به شکستن عهد و اراده می کشاند. فقط می دانم که دلم یک تغییر بزرگ می خواهد.

     به آسمان از لابه لای شاخه های درختان نگاه می کنم، در گذشته غرق می شوم، در روزهای خوب و بد. هیچ امیدی به خنک شدن هوا دیگر نیست. بار دوم در یک هفته، پای راستم خالی شد. گرما نیامده بر من هجوم آورده است. ناامید دست های دلم را وقت سحر بلند می کنم؛ دلم یک تغییر بزرگ می خواهد، شاید یک روز سلامتی.
    
    
منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2879 ، نویسنده: مریم پیمان