X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

به سوزن بلند بیرون زده از زیر پوستش خیره می شوم. نیمی از ساعد او را پوشانده است و قطره های زردرنگی را به رگ او وارد می کند. درد سوزن در دست راست من می پیچد. گویی من جای او بر تخت اورژانس بیمارستان خوابیده ام. دو ساعتی بیشتر طول نخواهد کشید و قرار نیست مثل همه کورتون تراپی ها هر ١٢ ساعت یک سرم را تحمل کنیم.


هم او و هم من تجربه «ام اس» را داشته و داریم؛ او برای دومین بار پلاسمافریز را تجربه می کند و من تازه نام این روش را شنیده ام.

سرمایی اندک در استخوان های پاهایم می پیچد. پارچه ای روی پاهایش می کشم. می گوید دردی ندارد، اما من درد در استخوانم بیداد می کند.     «درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند/ معنی کورشدن را گره ها می فهمند» می خندد. به زور لبخند می زنم. حرف می زند. چیزی نمی شنوم جز انعکاس ضرب آهنگ بلند قطره های آلبومین و شُرشُر خون او در ذهن.

از دستی آلبومین و از دست دیگر خون روان است. یکی زرد و دیگری سرخ. به چهره سفیدرنگ او نگاه می کنم؛ آیا با تکرار این سرم های عجیب وغریب باز هم تعادل خود را به دست خواهد آورد؟ خودم را روی تخت تصور می کنم؛ تنها، با سرمایی در رگ ها. چیزی عجیب با اسمی غریب و رنگی جدید سرشار از پروتئین به دستم تزریق می شود و از دستی دیگر خونِ من بیرون کشیده می شود و بازمی گردد. همه جان من را به بازی و چرخش می گیرند.


«من» را تغییر می دهند! شوخی نیست؛ خون من را تغییر می دهند. پلاسما ٥٦ درصد از حجم خون من است. هر چند ترکیبات عمده آن، آب، پروتئین و کلوئید به همراه هورمون ها و ویتامین هاست، اما «من» را تغییر می دهند. روشی جدید برای کنترل بیماری است. به گفته دوستانی که آن را تجربه کرده اند، هیچ عارضه ای ندارد و برخی در نخستین بار فقط کمی درد داشته اند. باورکردنی نیست. بعضی بینایی و برخی تعادل و قدرت راه رفتن با کمک دیوار و عصا را بازیافته اند، اما مثل همه روش های دیگر خبری از درمان کامل نیست.


تخم مرغ، شیر، لبنیات، گوشت، آب گوشت، کباب مرغ، سوپ مرغ، ماهی فراوان، هر نوع میوه و پروتئین برای همه مبتلایان به «ام اس» ضروری است و برای آنها که کورتون تراپی یا پلاسمافریز را تجربه می کنند، واجب.

صورت شاد و هیجان زده او، خاطرات نخستین پلاسمافریز را روایت می کند و با هزار امید ثانیه های آخر سرم را می گذراند. از شلوغی اورژانس خسته می شوم و گرمای خرداد بی تابم کرده است. حوصله هیچ چیز را ندارم، جز خبری خوش. ناخودآگاه به سمت آب می روم. لیوانی پر می کنم و در برابر چشمان منِ آرزومند روزه داری و دین ورزی، جرعه ای می نوشم. دعایی زیر لب زمزمه می کنم. تختی را جلوی من به سردخانه می برند. صدای ناله ای از درد سالن بیمارستان را پر می کند. سر به آسمان سفیدرنگ بیمارستان بلند می کنم. گوشی ام تکانی می خورد. حوصله هیچ کس را ندارم. دلم یک معجزه می خواهد، یک خبر، شاید حرفی از تمام شدن هر نوع درمان و دارو. پرستار دستانش را آزاد می کند و او بدون تعلل از جا برمی خیزد. بدون عصا لنگان راه می افتد. چیزی درونم فرو می ریزد از تعجیل او در معجزه دارو.

    
     نویسنده:   روزنامه شرق ، شماره  2882، نویسنده: مریم پیمان