X
تبلیغات
زولا
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
«وقتی عجله داری نیا داروخانه!». کیفم را روی شانه ام جابه جا می کنم. کلافه به صورت آرام دکتر داروخانه خیره می شوم؛ حق با اوست. من زیادی بی تابم و زمان برای من تنگ.
 در محیط سفیدرنگ و خنک ایستاده است و جعبه های قرص ها را دانه دانه جابه جا می کند. به شیشه مقابلش تکیه می دهم و در رنگ های جعبه های شیرخشک غرق می شوم؛ در آرزوهای بربادرفته.

به روزهای خوش می رسم؛ روزهایی بدون وقت دکتر و داروخانه؛ روزهایی با عصرهایی فراخ و یله برای قدم زدن، گشتن و رهابودن. سرم را بالا می گیرم و باد خنک کولر را می بلعم. چشم های بی جانش در خاطرم زنده می شود. تیرماه پنج سال پیش، پیش از من در صف داروخانه ١٣ آبان ایستاده بود؛ برای هر قدم، با دست پای راستش را به جلو هل می داد.

«من ام اس ندارم!» پاسخ او به پرسش عریان من شَک برانگیز بود.
نوع دارو، مهر دکتر متخصص مغز و اعصاب زیر نسخه و نشانه های ناتوانی در راه رفتن و ایستادن. چیزی درست نبود.
 به داروخانه چی گفت دارو برای خودش است و سوار موتور شد و رفت. او هم کسی را نداشت تا داروهایش را در ظهر تیرماه در صف طولانی داروخانه بگیرد. چند دقیقه نگذشته بود که پیامک او رسید: «ترجیح می دهم کسی نداند».

هنوز در بهت انکار و پنهان کاری او مانده ام که چهره مادری نگران به خاطرم می آید؛ چشم های او در پس جمله های کوتاه و عجولانه اش حرف های دیگری هم می زد. از دخترانش می گفت و بیماری یکسان هر دوی آنها با وجود اختلاف سن و روحیات. «نمی گذارم داروخانه بیایند. برای روحیه شان خوب نیست. ناهید داروهایش را می خورد؛ اما نوشین حتی نمی پذیرد که «ام اس» دارد».
 مادر رنجورتر و دل شکسته نصیحتم کرد که دیگر داروخانه نروم. آن روز خندیدم؛ اما امروز آرزوی ندیدن داروخانه را در هر ثانیه تجربه می کنم. دلم می خواهد مثل بسیاری از بیماران مبتلا ندانم و نپذیرم که »ام اس» در روزها و شب های من حضور دارد؛ روزها آفتاب را برای من از لذت به درد تبدیل می کند و شب ها مهتاب را شاهد می گیرد برای رنج های بیماری. در سرم تکرار می شود؛ «بگذر شبی به خلوت این همنشین درد». بی طاقت روی صندلی داروخانه می نشینم.

فهرست دوستانم را در موبایلم بالا و پایین می کنم؛ در میان آنها دوستان حلقه »ام اس» کم نیستند. اگر « ام اس» نداشتم، آنها هرگز نبودند. خشم و غم از دوراهی خوبی ها و بدی های بیماری دست در دست هم سرم را به بالا و دور از صفحه هُل می دهند. از پاهای لاغر مردی در مقابلم به دستان پر از داروی او می رسم. صورتش می خندد و از دکتر داروخانه خداحافظی می کند. هنوز به در نرسیده است که کسی نامم را می خواند. فیش را می گیرم. باز هم نسخه، باز هم دارو، باز هم پرسش های همیشگی و حرف های تکراری؛ «بار اول تان است؟ این دارو را زدید؟ حتما در یخچال نگه دارید».
حرف های تکراری، آدم های شبیه و دردهای مضاعف. به هُرم گرمای آفتاب خیابان خیره می شوم. هیچ چاره ای نیست. درها باز می شوند و گرما حمله می کند. خسته از تکرار واژه و واقعیت ام اس زیر آفتاب قدم برمی دارم و در خیالم فریاد می زنم: «من ام اس ندارم!».
    
 منبع:  روزنامه شرق ، شماره  2888 ، نویسنده: مریم پیمان