X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
نور هر ثانیه پشت پلک هایم قوی تر می شود. آفتاب گرم تر آسمان را می پیماید و خونِ من را در رگ ها مثل درجه دماسنج روی دیوار، به حرکت هدایت می کند.
به سختی پلک هایم را باز می کنم. ساعت ٩ نشده است. صورتم را در متکا پنهان می کنم تا از نور فرار کنم. کم نخوابیده ام؛ اما توان برخاستن ندارم. خوابم نمی برد؛ اما بیدار نیستم.
 استخوان هایم زیر باد کولر یخ زده اند؛ اما خنک نشده ام. بیدارم؛ اما هوشیار نیستم. زمان را گم کرده ام. صدای عقربه های ساعت کلافه ام کرده اند؛ اما حرکتی ندارند. زمان نمی گذرد. حجم گرمای ظهر تابستان رکود را در همه رگ های من جاری کرده است و رخوت را بر زندگی من، حاکم. پلک هایم را بیشتر فشار می دهم. دلم می خواهد یکباره بازشان کنم و تقویم پاییز را نوید بدهد و رها شوم از هرچه گرما و عطش است. غلت می زنم. اتاق روشن تر شده است، گرما بیشتر و حوصله من کمتر. چیزی روی تخت می لرزد. شماره ای ناآشنا زنگ می زند و زنگ می زند. نای برآوردن صدایی از حنجره ام را ندارم. باز زنگ و باز زنگ و باز زنگ. پاسخ می دهم بی هیچ توانی.

کسی نام من را می داند و از بیماری خبر دارد. از عوارض داروها می پرسد. یکی از کارشناسان شرکت دارویی است که هر هفته مصرف می کنم. کسی برای نالیدن یافته ام؛ بدون هیچ حجابی از آشنایی، تعارف های همیشگی و لبخند مصنوعی. «اصلا این طور نیست که شما می گویید». پاسخ من این نبود. لباس خشم می پوشم. «مگر شما هم از این دارو استفاده می کنید؟» دخترک خود را از «ام اس» و داروهای آن، سریع مبرا می کند و من خشمگین تر می تازم؛ «پس لطفا اظهارنظر نکنید، وقتی برای نظرسنجی درباره دارو تماس می گیرید».

بی هیچ تعارفی قطع می کنم. گوشی را روی تخت می گذارم. صورتم را می شویم. انگار یک بهانه برای بودن کافی است، یک «من هستم» و یک حرف! به چهره ام در آینه نگاه می کنم. دخترک ناامید، گرمازده و بی حوصله مقابلم آشنا نیست. حساس، زودرنج و عصبی ویژگی های من نیست. چند روز کسالت، این خصلت های عارضی را بر من مستولی کردند. نباید و نمی خواهم به این بازی ادامه بدهم. لباس می پوشم. چندین روز منتظر وقت از این دکتر بوده ام. ساعت ها انتظار هم ارزش پاسخ مثبت و امیدوارانه را بعد از حدود یک سال درمان عفونت دارد. پزشک، جوان تر و مهربان تر از انتظار من است. فهرست داروها را دوبرابر می کند و فاصله مراجعه را سه برابر.

 باورش نمی کنم. با تعجب به چشم های او نگاه می کنم. امیدی به رفع عفونت ندارم. ناامیدی را در کلام و چشمانم می بیند. با لبخند من را آرام می کند؛ «بیشتر از عفونت در بدنت، ترسیدی! اول بپذیر که بیماری چیز مهمی نیست! آرامش تو مهم تر است». با خوشحالی بیرون می آیم. داروها را پیدا نمی کنم. هنوز داروخانه ای نیافته ام که همه داروها را داشته باشد؛ اما از ترس و ناامیدی خبری نیست.

 انگار باور کرده ام که چند روز، بدون دارو هیچ اتفاقی نمی افتد و بیماری واقعا چیز مهمی نیست؛ چه این بیماری «ام اس» نامیده شود و چه «عفونت»! به چهره آشنای درون قاب آینه ام نگاه می کنم؛ دختر جسور، قوی و باانگیزه. لبخند می زنم به دختر آشنایم. 
    
    منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2904 ، نویسنده: مریم پیمان