X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
باور نمی کنم. نمی خواهم باور کنم. روی تخت دراز می کشم. خواب از چشمانم فرار کرده و بیداری مزمن باز میهمان تابستانی تقویم زنده ماندن من شده است؛ خواب و بیداری، مرگ و زندگی، حقیقت و رویا.
سردرگم شده ام و راهی برای پاسخ به این پرسش های مجهول به درازنای تاریخ بشریت ندارم.
 گرما، دارو یا هر چیز دیگری که باعث این بی خوابی ها که نه، بدخوابی هاست، شرایط تمرکز را دشوارتر کرده است.
هیچ پاسخی جز گرما برای بدخوابی هایم ندارم. غلت می زنم و به موهای پخش شده روی متکا نگاه می کنم. پتو را به خودش پیچیده است و من بی تاب گرما.

«مرگ من روزی فرا خواهد رسید/ روز پوچی همچو روزان دگر» غلت می زنم. به سقف سفید اتاق خیره می شوم. چیزی شبیه درد در استخوان پایم آرام می خزد، به بالا می آید و در دل می پیچد. چشم هایم را می بندم. در صدای نفس ها غرق می شوم تا شاید آرامش را ببلعم. هوای خنک کولر را به ریه هایم دعوت می کنم. بی فایده است. کلافه روی رختخواب می نشینم.

در صفحه سیاه رنگ تلویزیون به خودم خیره می شوم. «٢٠ سال است که روی ویلچر می نشینم و اندازه تو به مرگ فکر نکردم. همه چیز دست خداست. شاید تا چندسال دیگر داروی درمان «ام اس» کشف شد».

 لبخند و انرژی زن ٥٣ ساله در هر حرکت، حرف و اشاره ای حسادت من را برانگیخت. سه فرزند او خانه را مرتب می کردند. دست راستم بی اراده روی پای چپم می لغزد. هر حرکتی درد را تشدید می کند. سعی می کنم که ذهنم را خالی کنم؛ از همه چیز، حتی از درد. رها از دیروز و امروز و فردا. چیزی در انتهای وجودم رهایم نمی کند. ذهنم خالی نمی شود. نه دود سیگار و نه حتی استکانی چای و قهوه، از همه چیز اجتناب کرده ام. خستگی در تک تک نسوج بدنم رسوخ کرده است، اما خبری از خواب در چشمانم نیست. فکر می کردم حمامی ولرم من را به خواب خواهد برد، اما هنوز بیدارم. «شام سبک می خورم. در روز خواب را تعطیل کردم و متکا و رختخوابم را مثل ملکه ها مرتب و اختصاصی گذاشتم. بالاخره خوابم می برد. اگر هم نشد،
سر خودم را با غلت زدن گرم نمی کنم. از جایم بلند می شوم و کاری انجام می دهم». لباس روشن و نخی اش من را بیشتر از حرف هایش جلب می کند. او هم از گرما بیزار است. به ساعت روی طاقچه شومینه خیره می شوم. بی توجه به زمان بر حرکت ثانیه شمار تمرکز می کنم. با هر حرکت من را به مرگ نزدیک تر می کند و بی خوابی این فاصله رنج آور طولانی را دشوار. تن کوفته نیاسوده ام را رها می کنم روی خنکی ملحفه سفیدرنگ. فایده ای ندارد. شمردن ثانیه ها، دیدن فیلم یا فکر تنها ذهن را خسته تر خواهد کرد و تن، خواب را میزبان نخواهد شد. دستم را دراز می کنم. کتابی ازنزدیک رختخواب برمی دارم.
راه حل من، امشب مطالعه است. در لابه لای صفحات غرق می شوم و تصویرها را یک به یک تجسم می کنم. خستگی چندروز بدخوابی و بی خوابی تمرکز بر واژگان را هر لحظه کمتروکمتر می کند. چشمانم گرم می شوند. کتاب را روی زمین می گذارم. « ناگهان خوابی مرا خواهد ربود/ من تهی خواهم شد از فریاد درد».
    
    منبع:  روزنامه شرق ، شماره2921، نویسنده: مریم پیمان