X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

در صدای جدی ممزوج با غم «او» محو شده ام. فهم حرف ها و آموزه ها دشوار نیست، اما به یادسپردن آنها سهل نمی نماید. گیجم از پرسش های بی سروته خودم. دلم کاغذ و قلم می خواهد برای یادداشت کردن و به فراموشی نسپردن.

اثر کورتون ها به مرور زمان بر حافظه، باز تمام قد خودش را نشانم می دهد. صدایی من را جلب می کند.

گوشی را نگاه می کنم و آخرین پیغام را باز. نهایت امید را در یک جمله می بینم؛ «دکتر گفت که دیگر لازم نیست تزریق را ادامه بدهم».


دیگر چیزی نمی شنوم. شادی و حسادت در رگ هایم با قدرت موج می زنند. یک دوست از رنج هفتگی نجات پیدا کرده است و یک فرزند، آینده امیدوارانه تری برای پدرش می تواند تصور کند،


اما من! «کاش من هم از این تکرار رها می شدم. از تکرار هر روز و شب یک کلمه؛ «ام اس» و در سلامت زندگی را ترسیم می کردم». گیجم. باید از دکتر قرص های تقویت حافظه بگیرم.

نگرانم. نگران فراموش کردن همه خاطرات خوب این روزها و شادمانم از فراموش کردن و فراموش شدن همه تلخی های دور. گاه به این کم حافظگی دچار می شوم و با بی خوابی بیشتر این تجربه از بی حافظگی یا کم حافظگی را دارم.

از شلوغی اطراف خسته ام. از سفرها و کارهای زیاد. باید آخر هفته خلوت کنم و به آرامش فکر کنم. ممکن است این بار هم خستگی، عفونت یا استرس ذهنم را ضعیف کرده باشد. دلم تنهایی می خواهد؛ تنهایی فقط با حضور یک دوست. «او» بخواند از همه هستی و من بشنوم از همه نیستی. گاهی آدم ها در مناسب ترین زمان پیدایشان می شود و برای تو آینه ای می شوند برای شناخت خود و بهتر عمل کردن در زندگی. سرم را بالا می گیرم و در چشم های مهربان و ناامید «او» نگاه می کنم.

می دانم که هر انسانی دشواری های بودن را به شکلی تجربه می کند و «او» هم دشواری های دیگری جز بیماری را یدک می کشد. حسرت های هرکدام از ما رنج های امروز و دیروز دیگری است؛ فرزند، دانش، سلامت و سلامت و سلامت. چیزی در قفسه سینه ام سنگینی می کند. نفسم گویی در سرمای شدید استخوان های قفسه سینه ام بند آمده است. رنج های «او» جدی ترند از من.


پرسش ها و افسوس های «او» را در ذهنم می شمارم. چشمانم به لبخند روی لبانش می افتد و یکباره درد از سینه من رخت برمی بندد. انگار گرمای آغوش آرامشی را چشیده ام بعد از سال ها. آرام بخشی قوی در رگ هایم، چشم هایم را می بندد. دیدن شادی در چهره یک «انسان» همه پرسش های ناتمام را تمام می کند. بین خواب و بیداری، بین مست و هوشیاری در موسیقی سکوت فضا بیدار می شوم. هیچ کس نیست.


من در اتاق خوابیده ام و بی درد شبی آرام را گذرانده ام. صدای کولر خانه را پر کرده است. به سقف نگاه می کنم. به همه دوستانم فکر می کنم. به خیال ایمان می آورم. به همه آنهایی می اندیشم که چیزهایی برای فهرست نداشته های من دست وپا کرده اند. رنج، رنج و رنج، هرکس شکلی از آن را در زندگی دارد و من تنها کسی هستم که کمترین میزان از رنج را از نظر خودم دارم. یک بیماری ساده کنترل شده تنها رنج عیان زندگی زنی در آستانه میان سالی است. «آری! من خوشبختم».

    
     منبع:   روزنامه شرق ، شماره 2945 به تاریخ 2/6/96، نویسنده: مریم پیمان