مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

دست هایم را به دو سوی لبه دستشویی تکیه می دهم و وزنم را روی دست ها رها می کنم. موهای نیمه خیس و درهم ریخته ام روی صورتم می ریزند. از پشت موهای سیاه رنگ خیس، چهره زردرنگ دختری را می بینم که زیر چشم هایش از بی خوابی و تهوع گود رفته است. موهایم را کنار می زنم و بالای سرم جمعشان می کنم.

روی پاهایم می ایستم. ضعف در عضله هایم می پیچد. توان گریستن هم ندارم. نفس عمیق می کشم و چشمانم را به روی دختر رنجور در آینه می بندم. چیزی در میانه شکم در سمت چپ تیر می کشد و به مجرای گلوی من هجوم می آورد. به سمت چاه دستشویی هجوم می برم و دست چپم را به شیر آب می گیرم.

 همه چیز از بدنم بیرون ریخته می شود. گویی ساعتی بیشتر قرار نبوده است که از خوردن و نوشیدن آنها لذت ببرم. باز هم تغییر فصل کار دست تنم داده است. سرم را بالا می گیرم. شیر آب را باز می کنم. دمای متغیر شهریور بیماری را تشدید کرده است. «ام اس» در وجودم باز تکرار می شود. امسال زمستان باید بلوغ آن را جشن بگیرم. تنها با نوید خنکی پاییز و روزهای کوتاه زمستان گویی اختیار حفظ یا ازدست دادن وزن در دستان من نیست. صورتم را می شویم. خیس و تنها روی تخت خودم را رها می کنم. سوزش در گلویم و دردی در دلم می گردد.

 چشم هایم را می بندم؛ مشبک های نقره ای جلوی نور سبزرنگ را گرفته اند. توان گریستن ندارم. در میان همهمه حرم گم می شوم. دورتر می ایستم و توان شنیدن ناله های اطراف را ندارم. کسی دستم را می کشد به سوی ضریح. با ناتوانی مقاومت می کنم، اما نیروی او چند برابر من است. من را به سوی ضریح می کشاند. من می مانم و ضریحی خالی از همه آدم ها؛ مشبک هایی نقره ای که با نور کم رنگ سبزی تزیین شده اند.
نوارها و پرچم های مشکی همه رنگ های زیبای رنگین کمان حضور را سیاه کرده اند. هیچ حجابی بین من و «او» نیست. به چشم های شمایل مرد سبزپوش نگاه می کنم. تصویر لرزان می شود. دردی در سرم می پیچد. عطری در مشامم. کسی صدایم می کند. فریاد گریه زنی صحن و ضریح را دربر می گیرد. به دنبال صدایی که مرا می خواند، چرخ می زنم. اثری نیست. درد در چشمانم چون تیری آتشین بیداد می کند. کسی با چادری سیاه و رها بر زمین در آغوش یکی از خادمان ضجه می زند. دور او را احاطه کرده اند. کنار می زنم حجم هایی از تن را.

به جسم نیمه جان دخترک می رسم. صورت او در میان حجاب و دستان زنی سبزپوش پوشیده شده است. لاغر و نحیف است.
«بیمار است. ام اس دارد. بیچاره!»
به صدای ریز و بم زن برمی گردم و صاحب صدا را پیدا نمی کنم. فریادهای دخترک من را به او برمی گرداند. تنم می لرزد از صدای سرکوب شده فریادهایم که در تارهای صوتی دخترک عیان شده اند. زانو می زنم در کنار او و آغوش مهربان غریبه دربرگرفته اش.
 «بروید کنار! خلوت کنید!»
می ترسم از انگشتان آشنای دختر. هراسان دستان لرزان او را به دست می گیرم. سردی دستانش من را از خواب بیدار می کند. لرزان از رختخواب برمی خیزم. صورتم را در برابر آینه می نگرم. دخترک نحیف در آینه هراسان است. به یاد دستان دخترک می افتم. به دست هایم خیره می شوم. دستان دخترک رخ می نماید.
    
    
منبع:   روزنامه شرق ، شماره2974   ، نویسنده: مریم پیمان