X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

ژاکت بافتنی را به دور خودم می پیچم. نسیم خنک مهرماه را دوست دارم و رنگ گل هایی که پاییز را با بهار اشتباه گرفته و باغچه را زیبا کرده اند. دردی در استخوان پاهایم می پیچد و رنجی در پهلوهایم. پنجره اتاق را می بندم. به رادیاتور تکیه می زنم. چشم هایم را می بندم. نفس عمیق می کشم.

بوی مطبوع فصل آرامش را مزه مزه می کنم. پاییز تنها فصلی است که با وجود سرمای استخوان ها کمتر علائم و دردهای «ام اس» خودی نشان می دهند. بهشت تقویمم، آبان است و در انتظار آن با تردید ثانیه های مهر را می گذرانم. هوای گرم تابستان باعث عود علائم بیماری می شود و ترس از تابستان روزهای فروردین و گاه اردیبهشت را هم رنج آلود می کند.
تابستان برای من فرار از آفتاب و حبس پشت پنجره های بسته و سرکردن با رطوبت کولر است و پاییز فصل رهایی. گاه در دمای تابستان «ام اس» عود نمی کند و هنگام مواجهه با گرمای کاذب، تشدید می شود.

    این حالت با عود واقعی متفاوت است و کمتر از ٢٤ ساعت میهمان تن نمی ماند. چشم هایم را باز می کنم. کمی تارند. به تابلو نشسته در قفسه بالای کتابخانه خیره می شوم. قابی سفید، یک نقاشی از دستی رنجور را دربر گرفته است که چون کویر شکاف های متعدد آن تنها نشانه حیاتند. به یاد می آورم، لحظه های تلخ شبه حمله هایی را که تشدید کاذب نام دارند؛ کم تحملی نسبت به گرما، کاهش حس در دستانم، تاری دید، خستگی، ضعف در شنیدن و ابهام در درک محیط. آستانه تحمل، شدت و نوع علائم و مدت زمان لازم برای رفع علائم در هر فرد مبتلا متفاوت است، اما در هیچ موردی این علائم بیش از یک روز دوام نمی آورد.

 گاه افراد به گرما و سرما هم زمان حساسیت نشان می دهند. در هر سه حالت، اگر زمان طولانی تر شود، حمله قطعی خواهد بود. چشم هایم را می بندم. تیک تاک ساعت، ذهنم را پر می کند. می هراسم از طولانی شدن علائم. چشم هایم را باز می کنم. کمی تارند. به تابلو نشسته در قفسه بالای کتابخانه خیره می شوم. قابی سفید، یک نقاشی از دستی رنجور را دربر گرفته که پرنده ای ترسیده را مامن شده است. پاهایم سنگین می شوند.
در گِل روزگار فرو می روم. در دنده هایم احساس فشار می کنم. نفسم سخت و تنگ در سینه می گیرد. اتاق دور سرم می چرخد. چیزی نمی شنوم. پنجره را به زحمت باز می کنم.
آرام آرام همه ترس ها و ناتوانی ها با تک نسیم پاییز محو می شوند. نفس می کشم عمیق، مثل درد استخوان ها. انگار سلامتی را صبح پاییز، طبیعت به من هدیه می دهد.
دستانم جان می گیرند. لیوان چای ولرم را برمی دارم. تا نیمه سر می کشم. زندگی در من روان می شود. پنجره را باز می کنم. دکمه های ژاکت را می بندم. به رادیاتور تکیه می زنم. به تابلو نشسته در قفسه بالای کتابخانه خیره می شوم. قابی سفید، یک نقاشی از دستی رنجور را دربر گرفته است؛ به چشم های پرنده یله در کف دستان ترک برداشته زل می زنم. لبخند در چشمانش مستور است. می خواهد جدی باشد، اما لبخند می زند مثل من. چشمم به دست دیگری می افتد که به حمایت از دست نخست آشیانه امنی ساخته است برای پرنده. لبخند می زنم؛ «ما دو پرنده ایم انگاری/ یکی در باد و دیگری در یاد».
    
    منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2990  ، نویسنده: مریم پیمان