X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
از پژواک صدای خنده هایم لبخند می زنم. بعد از مدت ها شادی را در سلول هایم متبلور می بینم. با کوچک ترین طنز هوشمندانه، ذهن رهایم می خندد. اردیبهشت پاییز، بهار را میهمان جسمم کرده است. گویی همیشه عمر هیچ نشانه ای از خانه کردن «ام اس» در جسم و جانم نداشته ام. آبان، مهربان تر از همیشه، مهر زندگی را در رگ هایم جاری کرده است.
 در کوچه می پیچم. زنی پای راستش را روی زمین می کشد. ترس در ذهن و جانم جوانه می زند. صحنه تلخ سال های بیماری زنده می شود؛ «گرگ خفته»؛ پزشکان به تاری دید، ایجاد حالت غیرمتعارف دوگانه بینی یا دوبینی و دیدن سایه در کنار هر آنچه فرد می بیند، می گویند. این نشانه ها تنها علائم هشداردهنده بیماری اند که در علم پزشکی به گرگ خفته شهرت یافته اند.

صدای قلبم را می شنوم. سینه ام آرام نمی گیرد. نفس عمیق می کشم. تنگی نفس، سکسکه، سرفه، آه کشیدن، به اندازه کافی هوا نداشتن، احساس سنگینی روی قفسه سینه و اضطراب و دلشوره از نشانه های مشکلات تنفسی در بیماران «ام اس» است.

 زهر می کند شادی و سلامتی کوتاه و دروغین آبان را این صدای بم و تند پیچیده در قفسه سینه ام. به خودم نهیب می زنم. دو روز است که شادمانی فراموشی آورده است و قرص های همیشگی در سبد دارویی من نبوده اند. ضعف عضلات، عوارض جانبی داروهای شل کننده عضلات، داروهای آرام بخش و ضددرد و ناتوانی در رفع مخاط گلو یا بینی، ذرات غذا، مایعات یا مخاط وارد ریه ها دلیل مشکلات تنفسی است. نفس نفس زدن و فشار دهان راهی جز تمرینات تنفسی برای بهبود عملکرد تنفسی ندارد.
صدایم می کند کسی در راه. به چشم های خندان و خسته اش می نگرم. می خندد در عین بودن در بن بست آشتی. چقدر دستان چشمانش گرم است در نسیم خنک بهشت این روزهایم! هرچه می اندیشم هیچ خاطره ای زیباتر از این روزها در دفتر بلند خاطرات بیماری ندیده ام. همه نشانه های بیماری قهر کرده اند و رفته اند و من خوشبختی را باور می کنم. باور می کنم که روزها و شب های بیماری وهمی بیش نبوده است و انگار دوباره به دنیا آمده ام.
این بار، «سالم» زندگی خواهم کرد. ایمان دارم که با بیماری نخواهم مرد و «ام اس» دیگر همراه من در مرزی از زمان نخواهد شد. بلند نفس می کشم. پرنده ای از شاخه می پرد. قلبم در حصار استخوان های سینه ام مانند گنجشگی هراسان دنبال راه فرار است.
 عمیق نفس می کشم. چشم هایم را می بندم. می بینمش. پیشانی ام را بر سینه اش می گذارم. آرام موهای کوتاهم را نوازش می کند. عطر پروردگار رویای سلامتی را در کام می کشم. به صدایش گوش می دهم. سرم را می بوسد. حمد می خواند. لبخند می زنم. شادی در چشمانم روان می شود. شانه هایم می لرزد. حسرت می خورم به روزهای گذشته دور از او و آرزو می کنم برای ماندن جاودانه اش. خالی می شوم از هر چیز غیر از او و پر می شوم از آرامش حضورش. گوش می دهم به صدای قلب دردناکش. سرم را دور می کنم از سینه لرزانش. به چشم های لبریز از محبت و نگرانی اش خیره می شوم. پیشانی ام را می بوسد. رهایم می کند. به دامنش می آویزم. کاش! بار دیگر ١٤ساله می شدم، بدون هیچ تجربه ای از درد و بیماری و من همان دخترک شاد جاه طلب. عمیق نفس می کشم. مادرم حمد می خواند.
    
     منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2996 ، نویسنده: مریم پیمان