X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
«من، بی تو چیزی نیستم، جُز/ پرده بی آفتاب جُز/ رختخواب کهنه و لیوان آب و قرص خواب»، به خودم دروغ نمی گویم.
بیماری بعد از مدت ها مقاومت، دوباره جدی شده است. باید کاری کنم. باید باور کنم نیاز به استراحت دارم. دیشب باز حمله داشتم، اما این بار وسط یک قاره غریب. حسابش از دستم در رفته است. تنها نبودم، اما بودن ها تفاوت دارد.
تنهایی در درونم موج می زد. خستگی، بی خوابی، فشار روانی و سردرگمی میان رویا و واقعیت، دخترِ ایده آل گرای قصه را از پا درآورد.

کسی در ظاهر باور نمی کند، اما پاهای من امشب توان راه رفتن هم ندارند. بینایی ام کم و زیاد می شود و با وجود دو مسکن و قرص های ضدعوارض، دمای بدنم به شدت نوسان دارد.
تنها یک آرزو دارم؛ «سقوط» واقعی. مثل آنچه که در سال های گذشته از خودم دیدم. «من بی تو چیزی نیستم، جز/ خونه بی پنجره، جز/ آدمی که غربتش از مرگ طولانی تره»،
درد در استخوان هایم مرز فریاد را هم گذرانده است. در دو روز گذشته دقایقی هم عمیق نخوابیده ام. نگرانم. اگر هواپیما امشب سقوط نکند؛ با زندگی آشفته پیشِ رو باید چه کرد. هرچه به تهران نزدیک تر می شویم، وحشتم بیشتر می شود. مهماندار را صدا می کنم. همراهان به غریبه ها شبیه می شوند.
 حالت تهوع شدید، عرق سرد و ترس تمام بدنم را دربر می گیرد و من تنها خدایی را صدا می کنم که اگر هم به ادعای «برخی» نباشد، برای من «وجود» دارد. دقایق اندک حمله دوم در کمتر از ٢٤ ساعت، بر من طولانی می گذرد.
به خودم تلقین می کنم؛ «آلودگی هوای تهران است، مسمومیت غذایی است، کم شدن ارتفاع است، خستگی و بی خوابی است...»، خدا را باز صدا می کنم؛ «کاش «او» بود و با آرامش وجودش آرامم می کرد». اعتراف می کنم؛ «تنهایی، تنها زیبنده خداست».

     «من، بی تو چیزی نیستم، جُز/ چندتا اَبر بی قرار/ من، بی تو چیزی نیستم جُز/ آه! جُز گردوغبار» از هم سفرانم خداحافظی می کنم.
 حمله توانی در دستانم نگذاشته تا به پاس همکاری در آغوش بگیرمشان. به خداحافظی سردی بسنده می کنم. آبی به صورتم می زنم. لرز و تب بر من مسلط می شوند. به خودم می گویم؛ «قوی باش! مثل همیشه لبخند بزن و از ناشکری دست بردار». پیش از اعتراف ناگهانی ام، هیچکس حدس نمی زد، بیمار باشم. باید به «قدرت» برگردم، به «سکوت». به مرکز درمان فرودگاه می روم.

کاری از پزشک مقیم برای «بیمار خاص» برنمی آید. تاکسی می گیرم و سَرم را به شیشه تکیه می دهم تا با سرمای آن کمی از تب کم کنم. دستانم یخ کرده اند. چشمانم را روی هم می گذارم و روحم را به موسیقی می سپرم؛ «یادم بده کاری کنم، جوری بهم عادت کنی/ که زیر چتر گریه هام احساس امنیت کنی/ یادم بده کاری کنم، بی وقفه با من سر کنی/ من شعر بنویسم برات، تو شعرامو از بَر کنی/ کاشکی به گوشِت می رسید دارم چه رنجی می برم/ بپا غرورم نشکنه،  من از تو دل نازک ترم/ من بی تو چیزی نیستم، من بی تو اصلانیستم/ شاید کسی که عمریه دنبالشی، من نیستم»، گونه هایم خیس می شوند. واقعیت و رویا فاصله زیادی دارند. به خودم قول می دهم؛ مقاوم، جدی، تنها و بی اشک، آینده را با امید خواهم ساخت.
                                              در برابرِ دردهای دیگر من، «ام اس» شوخی ای بیش نیست.
    
منبع:  روزنامه شرق ، شماره 2737 ، نویسنده: مریم پیمان