X
تبلیغات
رایتل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share
لبخند روی لب هایم خشک می شود. لکه ای روی برگه سفیدرنگی در دستم می بینم. چیزی نمی شنوم. نمی توانم نوشته های آن را بخوانم. شَک و ترس هم زمان به وجودم حمله می کنند. با سرعت به میز نگاه می کنم، به زمین، به دیوار، به کتابخانه و به هر جایی که این لکه نباشد و به من هشدار حمله و فشار را ندهد. همه جا هست. دست راستم از آرنج تا نوک انگشتان بی حس می شود. دست چپم ناخودآگاه آن را می گیرد و انگشتانم به دنبال حسی در دست راست حرکت می کنند. درست، مثل حرکت ناخودآگاه پلک ها در برابر یک حشره مهاجم، دست چپم به واکنش مشغول می شود. تاب ندارم. سرم را روی میز می گذارم تا شاید وقتی چشمانم را باز کنم، اثری از لکه نباشد. ساعت ١١:١٥ ظهر آخرین روزهای بهار است. با خودم به دنبال دلیل می گردم؛ فشار عصبی، کم خوابی، خستگی و فشار، استرس و... . هیچ دلیلی جز هُرمِ گرمای زودهنگام تهران وجود ندارد. از مشکلات بینایی بیش از بی جانی دست هایم می ترسم. از ندیدن بیش از نتوانستن، خاطره دارم و از عفونت بیش از «ام اس» آزار دیده ام. چه خلوت عجیبی است؛ سری روی میز یک اداره آرام با آدم هایی مهربان و دلسوز همراه با هزاران فکر و دعا. برای خودم دعا می کنم و برای همه بیماران. پیشانی ام را به شیشه میز می چسبانم تا گرمای ته مانده خرداد را کم کند. بهار بدون هجوم نشانه های «ام اس» رضایت به رفتن نداد و من تابستان داغی را با وحشت تکرار و ماندگاری نشانه ها آغاز می کنم؛ تابستانی که باید عفونت رَخت از خون و جان من بربندد و دیگر هم پیدایش نشود. قرار گذاشته ام کمتر دکتر بروم و بیشتر مراقب جسمی باشم که می خواهد بهتر از همه سال های عمرم زندگی کند و سلامتی را تجربه. توان او بیش از من است. همه تخیلات، فکرها، آرزوها و خواسته های من را حمل می کند و اکنون من باید سهم آن را با ورزش، تغذیه، مراقبت و زیبایی بپردازم. سرم را بلند می کنم. لکه هست. لکه وجود دارد و بینایی من ٣٠ دقیقه مختل شده است. می ترسم. بلند می شوم. به حیاط می روم. می ترسم. به اطراف نگاه می کنم. لکه هست. لکه وجود دارد. دستم جان ندارد. می ترسم. به دیوار تکیه می زنم. سر به دیوار چشم هایم را می بندم. با خود تصمیم می گیرم؛ «دکتر نمی روم. قرص نمی خورم. تزریق نمی کنم». تردید می کنم؛ «من حق دارم سالم باشم». سرکشی می کنم؛ «چرا من سالم نیستم؟ چرا من زنده ام؟». رانده می شوم؛ «چرا دیگران سالم اند و من بیمار؟ چرا هیچ راه درمانی نیست؟». خسته شده ام از لبخندهای موقت و التیام به بیماران تازه وارد به حلقه «ام اس». بی تابم از شدت بیماری دوستانم و تردید در دعا برای خودم. بیداد می کنم؛ «من هم دعا لازم دارم». سرگشته ام از نیافتن راهی برای اتمام بازی دکتر-داروخانه- درمانگاه- آزمایشگاه. سرم را به ضرب به دیوار می زنم. دستم تیر می کشد. روی زانوهایم می نشینم. چشمانم را باز نمی کنم. دلم می خواهد دنیا را به رنگارنگی اش ببینم. تردید نمی کنم؛ «باید بینایی ام را به من برگرداند». با زمزمه ای چشمانم را باز می کنم. جهان رنگی است بدون لکه ای روی زمین، آسمان یا دستان من. دستانم جان ندارند. لبخند می زنم. دردی در چشم هایم می پیچد. می دانم. باز هم یک حمله گذشت.
   
  منبع: روزنامه شرق ، شماره 2894 ، نویسنده: مریم پیمان