X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Bookmark and Share

چراغ های قرمزرنگ ماشین سفید جلویی محوتر می شوند. چندین روز سردرد و تهوع توان اندیشیدن را از من گرفته است. بعد از مدت ها اشک می ریزم. بی امان و با صدا می گریم.
«باید چشم پزشک نظر بدهد. چشم هایت عفونت دارند». وحشت با تکرار صدای پزشک در ذهنم بیدار می شود. در متراکم ترین ترافیک مهرماه گیر کرده ام. صدای ساز و طبل از دور و نزدیک شنیده می شود. هنوز شهر سیاه پوش است و عزادار و هیچ کس نیست در این شب نفرت انگیز با شنیدن حرف های ترسناک پزشک از زبان من کمی ذهنم را آرام کند.

 عفونت در بدن من ماندگار شده؛ هرروز به شکلی آزارم می دهد و من را سراغ متخصص دیگری می فرستد. این درد تلخ تر و طولانی تر از توان من شده؛ بیش از یک سال از آن می گذرد و صبر از من ربوده است. ماشین ها حرکتی می کنند. صدای گریه ام همراه افزایش سرعت بلندتر می شود. نمی دانم برای چه چیزی جز رویای محال سلامتی می گریم؛ «خدا خوشحالت کند، دختر!» صدای گرفته، اما شادمان «او» در گوشم می پیچد. «شادی»؛ چه واژه بی خاطره ای است در دفترچه ذهن، چه مفهوم غریبی است در طول زمان و چه ناباوری عجیبی است در ایمان من به زندگی. همه شماره ها و چراغ های سبز و قرمز و سفید ماشین ها محو می شوند و من به آنچه نباید ایمان می آورم؛ «خوب نمی بینم! شاید حمله های اندک تابستان به بینایی ام آسیب زدند». باز گرما کار خودش را کرد و بعد از چند سال شادمانی دوری از جدیت بیماری فهمیدم که «ام اس» از من قوی تر است. داشتم فراموشش می کردم، اما... .

     با صدای ممتد بوق ماشین از فکر می گریزم. دلیلی برای برداشتن دستم از روی آن ندارم. باید همه خشم و نفرتم از بیماری را به کوچک ترین شکلی نشان بدهم. امشب هیچ کس نیست که حرف های من را بشنود تا کمی آرام شوم. می دانم؛ اگر کسی هم بود، باز لبخند می زدم و از امید و خوبی های بیماری می گفتم. نمی گفتم که عفونت به عنوان یکی از آسیب های ناشی از بیماری طاقتم را طاق کرده است و سیستم ایمنی بدنم چنان حساس شده که هر بیماری ساده ای برای من نشانه ناخشنودی غیرقابل تحملی است. حتما اگر کسی هم بود می گفتم که دیشب چشم هایم را حشره های موذی تهران آلوده کرده اند و همه چیز زیر سر آنهاست و پزشک ساده انگارانه از من خواسته است که آزمایش های بیشتری بدهم و منتظر نتایج آنها نمانم و داروهایم را مصرف کنم. اگر کسی هم بود، می خندیدم و حرف می زدم و تلویزیون نگاه می کردم و از خوبی ها و بدی های روزگار می نالیدم. حتی بلند و هیجان زده می خندیدم. اگر کسی بود، ... . «ام اس» را همیشه دوست داشتم، چون همیشه کمتر از توانش به من آسیب زده است، اما عارضه های دردساز آن همیشه مرا رنجانده اند. بدن در برابر بیماری ضعیف و به عفونت های مختلف به راحتی دچار می شود، شاید هم به اعتقاد برخی، عفونت های مختلف بدن را ضعیف می کنند و بیماری را تحریک. باز راه بسته می شود و صدای عزا بلند. کلافه، اشک هایم را پاک می کنم. با خودم می خوانم؛ «قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم/ تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم».
    
    منبع:  روزنامه شرق ، شماره2978   ، نویسنده: مریم پیمان